همه لذتهای داشتن یک همشهری جوان

رفیق بد داشته باشید و زغال مرغوب هم که باشد، آنوقت بیخوابی های خوابگاه و 200 تومان بودن یک مجله پر

را هم به آن اضافه کنید! خوب نتیجه معلوم است دیگر! 

برای ما هم سه سال پیش همه اینها یکجا بودند و ما هم مثل خیلی های دیگر معتاد شدیم به گرفتن و خواندن

هفتگی همشهری جوان و  از این رو شدیم طرفدار غیرتی* و دو آتیشه ی این نوع همشهری!

پنج شنبه که می شد عین این عملی ها مرتب به دکه جلوی خوابگاه سرک می کشیدیم و انگار یک چیزی در

اندرونی دلمان  ورجه وورجه می کرد که  این هفته دیگر دارو دسته ی آقا فرید(!) چه خوابی برایمان دیده اند؟!

(البته این را هم گفته باشیم که خود نویسنده ende خواب دیدن می باشد!)

 یادش به خیر!

یکی از آن عملی ها که خیلی قبل تر از ما سرش توی بساط بود(!)، دستمان را گذاشت تو دست این

همشهری جوان! ما هم به حسین گفتیم، مهدی هم آمد توی اتاقمان دید و همینجوری مثل شرکتهای هرمی

داشتیم زیاد می شدیم ولی بدون پرزنت و این قرتی بازیها! فقط دلمان به حال آن پایین پایین های هرم

می سوخت که دیر به لذت دنیوی و اوخروی داشتن یک همشهری جوان میرسند، ولی خوب ماهی را هر وقت

خفتش کنی تازه است دیگر! 

یک چند مدتی که گذشت تیز بازی دوستان هم گل کرد! البته بیشتر درد بی پولی بود تا تیز بازی! (در اینجا

نویسنده آهی از ته دل می کشد و با خود می گوید:مادر** بی پولی بسوزد!!! به خصوص بی پولی های دوران

دانشجویی!)

حسین میگفت:" علی نگرفتی هنوز؟!!!"، من می گفتم:"مهدی بگیر دیگه!"، مهدی می گفت:" نامردا! اگه نمی

خواین بگیرین، من به علی ناظم*** بگم بگیره!". بالاخره این وسط یکی کم می آورد و میرفت می گرفت و تازه

اینجا آغاز ماجرا بود! 

این از آن دو در می کرد، آن از این! البته به صورت خیلی زشت و زننده و به قول بهرام بیضایی "وقتی

همه خوابیم"!.  لذتی داشت خواندن همشهری جوان سرقتی!!! به ما یکی که خیلی می چسبید!

 آن طرح روی جلدش، یادداشت هاش، چهره x  هفته اش که هر هفته زیرپوشه(!) عمو عزت و آقا رحیم و عمو

مسعود را پرچم می کرد(!) و اصلا یک دورانی اگر این سه نفر نبودند باید در آن دو صفحه را گل می گرفتند  و

می رفتند پی کارشان این برو بچه های همشهری جوان!

مزه تمشکهای ترشش هنوز هم زیر زبانمان است و آن طرح های بکر صفحه اول که دقایقی هر چند کوتاه  

سلولهای خاکستری مخمان را به چالش میکشید!

 بخش تازه های کتاب و فیلم و بازی و نرم افزار هم خیلی کاربرد داشت برایمان(یعنی دو تا داشت!)، دومی اش

این بود که آپ بودیم به قول رفقا! و اولی اش این بود که هر هفته اسم چندتا کتاب پر فروش و چند تا فیلم خوب

و کارگردان کار درست را یاد می گرفتیم و اول و آخر جمله هایمان را (بی ربط و در موارد نادری با ربط!) با آنها

شروع و تمام می کردیم و خلاصه این  نشان می داد که ما خیلی کارمان درست می باشد و خیلی زیاد

 روشنفکر می باشیم!!!

روز شمار تاریخ اش هم خیلی مشد بود و ما هر هفته وقتی به آنجا می رسیدیم، نمیدانیم چرا یاد این بیت شعر

می افتادیم :

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین         آن مردمک چشم نگاری بوده است

 و با خود میگفتیم: عجب!چه بزرگانی در همین روزهای معمولی سال که برایمان به راحتی خوردن یک لیوان آب

پرتقال می گذرند، به دنیا آمده اند و چه خدمتهای عظیمی به بشریت نموده اند و بعد در عصر یک روز پاییزی و یا

در یک شب سرد زمستانی کنار شومینه،  غزل خدا حافظی را خوانیده اند(!) و  کمی آن طرف تر چه آدمهای

پستی متولد که چه عرض کنم(!) و در طول زندگی که چه عرض کنم(!)، پدرها و مادر هایی از بشریت در آورده

اند و بعد هم نفله شده اند! 

همچنین یک کار دیگر هم با مجله می کردیم(!) و با بعضی از جمله های مجله که خیلی حال میکردیم  زیرش

خط می کشیدیم که یادمان باشد بعدها دوباره  بخوانیم اشان.البته حالا هم همه این کار ها را  می کنیم و

خیال نکنید که عوض شده ایم! ولی یک سالی می شود که دیگر روی پاهای خودمان هستیم(!) و مجله را

خودمان می گیریم و مجله گران شده است( حدود 400 تومان شده است!) و آن لذت سرقتی بودنش با ما

نیست(!)،  ولی همه لذتهای  داشتن یک همشهری جوان هنوز هم با ماست.

 

پ.ن:

* یک بار حین چت با یک بنده خدایی(آقایی!!!) سر این موضوع که چلچراغ باکلاس تر است و 

همشهری جوان جوات است(!) و شهرستانی پسند(!)، دست به یقه شدیم!

** از نظر نویسنده اشکالی ندارد برای یک بار هم که شده  مادر بی پولی بسوزد، مگر پدر بی پولی

چه گناهی کرده است؟!

*** این شخص در خوشه سه بوده و به معنی واقعی کلمه مرفه بی درد می باشد!

 

 

يادم باشد!


يادم باشد از اين روز به بعد بابت نداشته هايم خجالت نكشم.

مهمتر از آن يادم باشد داشته هايم را به رخ كسي نكشم.


پ.ن: امروز به مناسبت دو سالگي وبلاگ علي سيبيل مجلس جشن و سرور، در يك جايي برگزار مي

شود! 


نيچه چيه!!!

اولي:

نيچه ميگه: "خدا مرد، خدا از بس كه به بلاهت اين ملت خنديد، مرد!"

دومي:

نه اينجوريام نيس، ببين...

سومي:

بابا اينا رو ول كنين پذيرشم از كانادا اومده، راستي اين نيچه چيه؟!!!


مهم بودن يا خوب بودن؟!!!

چند روز پيش رفته بودم مجلس ختم يك بنده خدايي، مرحوم دكتر وثوقي.

دكتر جوان بود وهمين موضوع، نبودنش را بين اهالي شهرمان و خانواده اش سختتر ميكرد. راستي

خدا بيامرز شوراي شهرمان هم بود. خوب هم كار ملت را راه مي انداخت.

با آن قد بلند و اندام نحيف، چشمان نافذ و بيني منقاري اش كم حرف بود، مو قع حرف زدن هم آنقدر

آرام و با طمأنينه صحبت مي كرد كه به زحمت ميشنيدي و گاهي اوقات هم لباهاش تكان مي خورد و

چيزي نميشنيدي، دكتر كم مي پرسيد و دارو زياد مي نوشت و انصافا هم خوب مي نوشت، با يك

نسخه اش خوبه خوب مي شدي. اين آخر آخرها هم كلاه را ميكشيد تا بيخ گوشش، بيماري لا مذهب

باعث شده بود كه بد خلق هم بشود و به آنهايي كه براي نوشتن مرخصي استعلاجي پيشش مي

رفتند غرمي زد!

يادش به خير هر وقت مي رفتم پيشش و ميگفتم سرما خورده ام، با تعجب مي گفت : "اي بابا اين

همه چيز خوردني ! شما هم يك راست رفته اي سرما خورده اي؟!"

راستي مهم بودن و از آن مهمتر خوب بودنش كار خودش را كرده بود، جاي سوزن انداختن هم نبود.

روحش شاد.

همسايه ما!


همسايه ديوار به ديوارمون كه از آن خوشه 3 ايهاست و حتي من خودم ديده ام كه دو بار مكه رفته و

حاجي است و صداي خوبي هم دارد و تابستان كه مي شود هر شب در حياط خانه اش هميشه گل

در برش و مي* در كف اش است (و ما در اينجا به معشوقش هم كاري نداريم!) ايشان ديشب يك

هيئت دعوت كرده بود توي بيتشون و از بد روزگار ما را هم دعوت كرده بود!!!

ما هم از همه جا بي خبر فكر كرديم از اين هيئتهايي هست كه فقط و فقط همه چيز را حواله ميدهند

به كربلا و لا غير!  و زهي خيال باطل كه ما بد جوري در آن زمان اشتباه كرده بوديم.

رفتيم نشستيم يك گوشه اي براي خودمان و كم كم جماعتي با دو و نیم کیلو پشم و ریش و چیزهای

مهم دیگر(!) آمدند كه همه تقريبا مثل گلابي هاي دست چين شده يك دست و خلاصه خيلي شبيه

هم بودند! و ما با ديدن هر يك از اين موجودات دو پا كه به گوريل گفته بودند زكي و کوچکترین آنها به

اندازه یک یخچال ساید بای ساید ال جي بود ، مرتب آيه الكرسي مي خوانديم و مرتب به زمين و زمان

و حتي به خودمان فحشهاي "ك" دار ميداديم كه ما چرا اينجا هستيم؟ مگر جا قحط بود در اين كره

زمين ؟!

اول شروع كردند به خواندن و تفسير قرآن و ما از حرفهايي كه ميزدند اينطوري دستگيرمان شد كه  كه

ما بايد كارهاي خوب خوب بكنيم و  به حرفهاي امام و ولايت فقيه گوش كنيم تا داخل آدمهاي خوب

محسوب شويم و در آن صورت در آن دنيا به ما حوريهاي سوپر دولوكس داده مي شود كه دم به دم

باكره مي شوند و خلاصه حظ بصري و عملي مي بريم آنجا!

بعدش شروع كردند به زدن تو سرو كله خودشان و در آخر هم به جان آقا و امام زمان و خواهر

مادر خودشان و همسايمون دعا كردند كه سالم باشند، ما هم گفتيم آمين!

و بعد يكي از برادران گفت كه هيئت به آنهايي كه ميخواهند(!)، روغن چهار و نيم كيلويي را 4100 تومان

و قند را كيلويي 250 تومان ميدهد و ما با خودمان گفتيم اي بابا چقدر ارزان ميدهند! مگر روغن چهار

ونيم كيلويي 7200 نيست و قند هم كه در بقالي سر كوچه ما 1000 تومان ميباشد؟! و بعد آن ديالوگ

معروف يادمان افتاد كه: "...(!)، از كدام خزانه؟"  

بعدش هم فيلم ندا را گذاشتند و ما در اين قسمت خيلي چيز ياد گرفتيم و ديديم كه تا آن ساعت فريب

دشمنان را خورده ايم و با خودمان گفتيم : "عجب!، كه ندا كشته نشده است، بلكه خودكشي شده

است" و همه فرياد وا اسفا ! سر داديم و يك!mantis هم آنجا بود كه آخر جلسه گفت: "مرگ بر عوامل

فتنه يعني موسوي، كروبي و خاتمي" و همه گفتند آمين! در انتها هم در حالي كه موز و سيب اش را

به زور** داخل كيسه فريزر مي كرد با حرارت و حلاوت خاصي گفت خودش با چشماي خودش در

هشت و سي (!) ديشب ديده است كه از محاربان كلي اسلحه و نارنجك و بمب كشف شده و حتي

بيست نفر را هم گرفته اند! و ما در اين قسمت فهميديم كه چقدر اطلاعات سياسي حاجي ما قوي

مي باشد.


خلاصه جايتان خالي بود و خوش گذشت!

 

پ.ن:

* از نوع واقعي اش!

**ايشان موز را به صورت افقي وارد كيسه فريزر ميكردند و چون موز دراز بود نمي رفت اون تو!

عالی، ایده آل، خوب!

آی تازگی ها بدم می آید از گفتن و شنیدن این عبارت "به طور قابل قبولی"!

تا این را میشنوم نمیدانم چرا یاد این عبارات می افتم:

ماسمالی شده!، بخور ونمیر!، از هیچی که بهتره!، دور هم باشیم!، پیله نکن، بریم سوال

بعدی! راضی به کف(حداقل) باش!

انگار یک جای کار اساسی می لنگد، ناجور(!) که مجبور می شویم برای هم آوردن سرو ته قضیه

دست به دامن این عبارت گوشکوب و زاغارت(!) بشویم!

در فیلم ایرانی فقط کافی است دو تا دیالوگ خوب بشنویم و دو تا سکانس دلچسب ببنیم،

همین کافی است دیگر!

یا از بین 20 تا استاد اگر دو تایش هم با شعور باشند، همین کافی است دیگر!

یا در رمان ایرانی فقط یک شخصیت تا آخر خوب پرورده شود، همین کافی است دیگر!

یا عیبی ندارد، ته اتوبوس هم باشد، بغل آن بخاری و گالنهای آب کثیف، میرویم! همین کافی است

دیگر!

یا اینکه خدا کند استاد 10 را بدهد وخلاص! بعدا یاد میگیریم! همین کافی است دیگر!

و هزار تا یای دیگر!!!

نمیدانم در این سالها چه بلایی بر سر "عالی" ، " ایده آل"، " خوب" آمده است و در کدام پیچ زندگی

امان، در اثر سرعت زیاد  و نیروی گریز از مرکز به ته دره سقوط کرده اند این عبارات خوش به حال کن!!!



اشتباه بزرگ!

اشتباه بزرگ در اینجاست که انسان موهومی را و یا چیز یا کسی را به خدایی می پذیرد و به او

چیزهایی تقدیم می کند و در مقابل از وی نیازهایی را می طلبد . انسان دهنده همیشه در انتظار این

است که خدای گیرنده در مقابل داده های او نیازش را برطرف سازد. چون خدای مورد پرستش آدمیان

یا خدایی که عقل آزاد و علمی آن را می تواند قبول کند همیشه فرق دارد، باطبع هر چه بشر تقدیم

کرده به خدای غیر واقعی بوده که قدرتی در برآوردن نیازهای او ندارد. خدای واقعی هم که مسلما اهل

بده بستان نیست در نتیجه سراسر سرگذشت انسان با عدم اعتقاد و گله و شکایت از خدا توام

است!


منبع: "خیام و آن دروغ دلاویز" ( هوشنگ معین زاده)


sms یلدایی!


هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد.




kangrajuleyshen!!!

جمعه عروسي همون دوستم بود كه پارسال راهي اش كرديم رفت كانادا


پرده اول:

هفته پيش يكشنبه رسيد، بي خبر!

دو سه بار زنگ زدم نبود! چون احتمالا اول زندگيش ميخواست هزينه ها زياد نشه، يه زنگ خشك

وخالي ام نزد، البته فكر كنم!!!

منم نشستم با خودم گفتم:

بي خيال! اصلا چرا بايد به دل بگيرم؟! خوب دوستم بود ديگه! نمي شد كه شكايت نومچه پر كرد و

دوسيه بازي و آژان كشي راه انداخت!!!

شايد هم مسئول همه دلخوريهاي بي سرانجام همون توقع هاي بيجاست. اصلا كلا قربون

برم خدا رو! البته خداي عاشق آرو !!! والاه!

دوست آدم اگر خير داشت كه اسمش را مي گذاشتند خيرالله!( با تشكر از مرحوم دهخدا)

البته اين آقا دوماد ما از اون استثناهاست! يعني خيرالله كه چه عرض كنم بذل الله اس! يا اينكه فضل

الله(!) يا حتي حق وردي(!) يا الله وردي(!) يا...


پرده دوم:

پنج شنبه قبل از ظهر رفتم گل بگيرم براش؛ يك ساعت و هفت دقيقه طول كشيد!!! كل مغاز رو تو يه

گلدون كرديم و هي درآورديم! آخرش وقتي پول و دادم و گفتم:"دستتون درد نكنه"، فروشنده جوابي

نداد!(ما كه ميگيم نشنيد! شما هم بگيد "آره بابا نشنيده"!!!) البته شايد هم شاكي بوده!!!!!!!!!!!!


پرده سوم:

جمعه بعد از ظهر كلي سشوار زدم و تاف زدم و ادكلن زدم وكراوات زدم و وگيره كراوات زدم و

واكس زدم و تيپ زدم و خلاصه هر چي دم دستم بود، كلا زدم!(تا اونجايي كه يادم مي ياد گربه ي تو

حياطم زدم!)


پرده چهارم:

من- در ورودي- آينه ي رو ديوار- گل- تنظيم سه باره ي گره كراوات- پله- نفس- پله- ورودي – زياد - آدم

– خجالت – عرق – دستمال كاغذي - نگاه- صدا- ميز- ميوه – زياد - شيريني- خيلي- آجيل- فراوان-

فضا- خوب - عالي- مامان!- من- شيريني- مطرب- ويولن- دلنواز- ارگ- خدا- مهموناي ديگه- پدر-

دوماد- پدر زن- نگاه- نگران- آبرومندانه- شيريني- تعارف- من- گارسوني- رقص- آذري- مهمونا-

شيريني- رقص- فارسي- داماد- بوس- شاباش- پول- پدرزن-مايه دار!- خدا- دلار(به خدا!)- شاباش-

زياد- پول- بارون- پارو- جارو – گارسوني-مهمون- زياد- مهمون- خفن- سياسي- مهمون- كلفت-

جبارزاده- گارسوني- مهمون- كم- رقص- استانبولي- عكس- رقص- كردي- عكس- زياد- رقص...

سالن- گرم- هوا- داغ- شام- سوپ- سالاد- خدا- من- بختياري- خدا- زياد- جداره ي معده- درد!- ريش

سفيد- الهي - دعا - پير – پاي هم- شدن! كف- دست- اصوات بلبلي- راضي- همه- خوشحال- خوب-

مامان!- خلاصه عروسي – توپ- خدا- خوش گذشتن- شما – خالي - جا!


پرده يكي مونده به آخر(!):

حاشيه هاي عروسي

1-آدمهايي كه حال و روز بهتري داشتند، خيلي بيشتر بودند!(البته بهتر بودن نسبي است، مي دانيد كه؟!)

2-همه چي كلا زياد بود!

3- كراوات دوماد با گل عروس هم رنگ بود(قرمز!)

4- همه خوب بودن!


پرده آخر:

... و من خوشحالم ازاينكه يكي از نابترين دوستام پا تو عرصه ي "ع ش ق " گذاشت و از دنياي ما مجردا

خداحافظي كرد و خوشحالم از اينكه تمام كائنات دست به دست هم داد تا يكي از بهترين دوستام

خوشبخت تر بشه.

يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب

از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است

                                                               (حافظ)

كاميار عزيز و نداي خوب، آرزوي بهترينها را برايتان دارم. هميشه باهم بسازيد *و باهم، بسازيد**!

پي نوشت:

* امام خميني!!!

** خودم!

هردمبيلي هم عالمي دارد!

عالمي دارد اين "هردمبيل" كتاب خواندن! كتاب خواندن سر خود!  بداهه خواني!

يا هر چي دم دستت بود خواني! خركي كتاب خواني!!!

بگذريم...

اينجوري كتابهاي بيخودي، زياد ميخواني ولي يه خاصيت دارد اين جور خواندن كه به اندازه كل كوكو

سبزيهاي مامان پز عمرت تا مدتي طعمش مي ماند زير زبانت!

و آن خاصيت اين است كه وقتي به شاهكاري ميرسي (بدون آنكه قبلا از كسي شنيده باشي و يا

جايي خوانده باشي اسمش را) كيفور مي شوي ناجور! (خركيف مي شوي!!!)، قدرش را مي داني،

واحساس كريستف كلمبي مي كني!

درگيرش مي شوي! بر تمامي ابعاد زندگي روزمره ات تاثير مي گذارد، عجيب!!!

و همين، عالمي دارد براي خودش!



آدمهای مزخرف

تا همین سه چهار سال پیش فکر میکردم کلا آدمهای مزخرف دکترا میخونن!

امروز نتایج اومد و من فهمیدم که کلا از این به بعد باید آدم مزخرفی باشم!!!

از تیم تحقیقاتی زمین به...

از تیم تحقیقاتی زمین به به براد پیت تمام کهکشانها زورک بزرگ*:

زورک جان! عرض به حضور مشعشعتان در تحقیقاتی که تیم اعزامی در این چند وقت انجام داده است

به این نتیجه رسیده است که این زمینی ها آدمهای عجیبی می باشند و یک نوع رفتاری با یکدیگر

دارند که اسمش تظاهر می باشد و این زمینی ها در طول یا عرض زندگی خود، خودشان را می

کشند تا آن را یک جوری بکنند!(تظاهر را می گویم!!!)و این تظاهر درکل چیز خوبی نمیباشد وشاید

بهتر است بگوییم در مواقع قلیلی خوب می باشد و در خیلی از مواقع بسیار هم حال به هم زن می

باشد مثلا تنها جایی که خوب است همان ضرب المثل معروف زمینی هاست که می گویند "فلانی با

سیلی صورتش را سرخ نگه داشته است" ودر جاهای دیگر اصلا خیلی هم مزخرف می باشد مثلا

اینجا یک نوع دانشگاهی دارند که اسمش دانشگاه هنر می باشد و آدمها انجا هنر یاد میگیرندکه فقط

نزد ایرانیان است وبس و بقیه هنرهای جاهای دیگر بیشتر کشک سابی به حساب می آید تا

هنر!البته آدمهای این دانشگاه حتما باید تیپشان فریاد بزند که دانشجوی هنر هستند و مواد لازم این

نوع تظاهر را کردن یک تخته شاسی میباشد که نه دراتوبوس ونه مترو و نه در تاکسی جا بشود ویک

کیف چرمی شل و آویزان با بند بلند هم که اگر باشد دیگر محشر میباشد و یک مثلا دیگر اینکه از این

زمینی ها هر کی به یک جایی میرسد و وخدایی نکرده نویسنده ای یا نقاشی و شاعری چیزی

میشود توی اتاقش پر از یک نوع شکلکهایی میشود که به آن نقاشی میگویند ولی در سیاره ما

همین تصاویر شلم شوربا، محصول یک نوع بازی(بازی یواش بپاش!) قزمیتها است که همان پاشیدن

رنگ روی بوم میباشد و علاوه بر آن یک سری کتابهای خاص بی سروته می خوانند و و مجسمه های

عجیب وغریب توی اتاقشان می گذارند و فیلمهای به اصطلاح معناگرا میبینند و البته به بقیه هم

معرفی میکنند و در این میان بقیه باید این نقاشی ها و مجسمه هارا ببینند، این کتابها را بخوانند و

فیلم ها را ببینند و از معنای خیلی زیادی که در آن نهفته است حرف بزنند و به به وچه چه بسیار راه

بیندازند واین همه زور زدن بقیه به دلیل این است که متهم به بیسوادی وبی فرهنگی نشوند و در

مورد شاعران یک جایی توی کامپیوتر که وبلاگ مینامندش چیزهایی موزونی به نام شعر مینویسند

و خود را دپرس وافسرده نشان میدهند و اینکه روحیه اشان لطیف است واحتمالا زود جر میخورد!جالب

اینجاست که در شاعری هر چه غمگینتر وافسرده تر به همان نسبت با کلاس تر! واینها هم اینجوری

تظاهر را مینمایند ونیز یک عده که اسمشان وبلاگ نویس میباشد و خیلی آدمهای به درد نخور و

مفت خوری میباشند در همان وبلاگشان از کل چیزهایی که ندارند و نمیدانند و نمیشناسند دم

میزنند و ملت را به آن فرا میخوانند و به نوعی می خواهند به بقیه بگویند که متفاوت میباشند و

خیلی میفهمند واصلا تقصیر بقیه نیست و تقصیر خودشان(وبلاگ نویسان) است که 28 سال زودتر از

زمان خود به دنیا آمده اند و اگر احدی به آنها انتقاد کند از آن به بعد به او محل نذاشته و توی دلشان

به آن احد(!) و زمین و زمان وحتی به شما حرفهای بد میگویند وخلاصه اینکه تضاهر خیلی متنوع

وگسترده میباشد ودر بین زمینیها به یک عادت تبدیل شده است فقط برای مطرح شدن!


فدای اون چشمون درشتت

تموم کهکشون گیری به مشتت

تمام فرت!!!



پ.ن: چند وقتیه که سریال طنز مسافران از شبکه 3 پخش میشه و من با تیکه های آخرش که گزارش بهرام به رییس خودشه خیلی حال میکنم، به همین دلیل خواستم این پستم هم به سبک و حال و هوای اون تیکه آخر این سریال بشه!

تمرین عاشقیت با سونی اریکسون و نوکیا!

بارانی  نم نمک شروع به باریدن میکند. یک استکان چای لبریز و لب سوز و لب دوز و پر رنگ برای خودت

میریزی، مینشینی پشت PC! و اوهام دوران بچگی یکی پس از دیگری بالای مخت، داخل همان ابرهای

سفید همیشگی تشکیل میشوند و می ترکند!

 پاهایت را به عادت همیشگی تا جایی که به لبه های صندلی نخورد عقب و جلو می بری و هی فکر  

می کنی و هی فکر میکنی و آخر سر از اینجا شروع میکنی:

باز باران

با ترانه

 با گهرهای فراوان

...

و من کودکی ده ساله بودم...

و حالا نیستم!

من  اینجا دلم تنگ است برای توپهای پاستیکی بنفش راه راهی که پسرک های تخس(!) یکی را  پاره

میکردند تا لایه ای برای دیگری باشد! آن روزها توپ چهل تیکه رویایی بود که فقط با غول چراغ جادو

برایتحلشدنی بود!

با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چقدر سقف آرزوهایت کوتاه بود!

(در اینجا قند نویسنده برای ادامه چایی خوردن تمام می شود و وی مجبور است از پای رایانه برخاسته و

پیقندان برود!) 

بر میگردی و از ترست این بار قند و قندان را یکجا می آوری! و باز ابرها... و اینگونه ادامه میدهی:

من اینجا دلم تنگ است برای هفت سنگ بازی کردنها و خاله بازیها و دکتر بازیها با ...(بله،مگر نویسنده

در آن زمان دل نداشته؟!) و موهایی که به تسخیر انواع میکروبها در می آمدند و مادرهای کوچهمان که

هیچوقت زورشان نمیرسید  دم ظهر و عصر وروجکهایشان را از کوچه جمع کنند!

با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چه حالی میکردی!

و باز دلت هوس میکند آنجا بودی! بین آن جوجههای رنگی و لودر وکامیونهای پلاستیکی و دمپاییهای 

پاره و جای شانسی را که روی یک جعبه پرتقال برایت حکم چراغ جادو را داشت و محل درآمد پسرهای 

مرد(!) محله بود و کنار آن جای شانس، آلو و لواشکهایی را که حتی گاهی اوقات برای رسیدن به یکی 

از آنها پاتکی به کیف مادر میزدی!!!

با خودت می گویی ای بابا! الان کوچولوها پول لواشک و آلویشان را پس انداز می کنند!

اصلا بچه هم بچههای قدیم!!!

ملت اینجا با سونی اریکسون و نوکیا تمرین عاشقیت میکنند نه با خاله بازی!

 

 

ای کاش یکی بود قلنج دلمونو می گرفت!!!

بابام یه رفیقی داشت که بعدها رابطه ی دوستی من با ایشون عمیقتر از رابطه ی اوشون با بابام شده

بود!شاید به خاطر این بود که عقایدمون بیشتر به هم میخورد! بگذریم!

هر وقت می دیدمش یه جوری سر صحبت رو در مورد اعتقاد باز میکرد و ته تهش با یه لحن خاصی 

میگفت: پسرم به قول خواجه عبدالله انصاری

"اعتقاد را گنجی بی زوال دان"

پانزده سال تموم این جمله رو تو بحثای مختلف ازش شنیدم.

شنیدم و نفهمیدم! شایدم فهمیدم و نخواستم که بفهمم!!!

به هر حال الان که دارم روی یه برگ سفید نانوشته از سررسید سال قبل قلم رو می سرونم

(سر میدم!)* و صدای کشیده شدن کنارهی دستم رو روی کاغذ میشنوم، باید به عرضتون برسونم که 

هیچ گنجی برام نمونده!

منی که شاید یه زمانی برای خودم قارونی بودم(البته شاید! و البته به خیال خودم!) حالا از گدای سر چهار راه هم گداترم!

از گنجم حتی یه پاپاسی ام برام نمونده! باور کردنش سخته ولی شده دیگه! کاریش نمیشه کرد!

روزگاری از آدمهایی که معتقد نبودند حالم به هم میخورد و الان وقتشه که حالم از خودم به هم بخوره!

داستان به باد رفتن گنجم خیلی طویل و عریضه(!) ولی دونستنن همین نکته بس که، خوندن کتابای

جورواجور  تو عرض 3 سال گنجی رو که تو طول  24 سال ذره ذره جمع کرده بودم رو ( و شاید هم 

برام جمع کرده بودن رو!) ذره ذره از من دزدید!

گاهی وقتا با خودم میگم اصلا چه بهتر!

اصلا گنجی که با خوندن سی چهل تا کتاب به باد بره، همون بهتر که نباشه! اصلا همون بهتر که از بیخ 

و بن خوشکونده بشه!

و بعدش دلمو با این فکر که ]خواجه اس دیگه(!) حالا یه چیزی پرونده(!!) معصوم که نبوده(!!!)... [آروم

میکنم! اصلا گنج هم گنجهای قدیم!

خلاصه دلمون بد جوری گرفته بود! گفتیم بیاییم اینجا خالیش کنیم!

اصلا دل هم دلهای قدیم! ای کاش یکی بود  قلنج دلمونو میگرفت!!!

پ.ن: آخ که موقع سر دادن (لغزوندن!) قلم روی کاغذ چه حس خوبی به آدم دس میده! خدا رحمت 

کنه قدیمیا رو(حالا بکنه یا نه دیگه اونش به من و شما ربطی نداره!!!) چه حالی کردن وقتی 

خواستن یه چیزی رو بنویسن از نعمت داشتن کیبورد و موبایل و هزار کوفت و زهر مار دیگه محروم 

بودن!

 

اندر احوالات خیار چنبر!

 توی محلی که ما زندگی (زندگی که چه عرض کنم!) می کنیم یه پنجاه قدم اونورترش یه مدرسه

ابتدایی دخترونه اس که از فرط بلاهت مدیر این مدرسه همه اهالی محله یه دو سه روزیه که مریضی

اعصاب گرفتن!

حالا حدس بزنید این خانم به اصطلاح مدیر که من بعید میدونم IQ یوش حتی(!) از نیم کیلو خیارچنبر(!)

هم بیشتر باشه تو این دو سه روزه چه به حال و روزه اهالی آورده؟!

هیچی آقا! شما که آقای ما باشی، جونم براتون بگه ایشون(خانم خیار چنبر!) با دو تا بلندگوی خراب 

(از مدل نمکی و یا سبزی فروشی!) روزی یه ساعت برای این بچه های معصوم و مادرمرده(!) آهنگ به یادموندیه(!!!) :

"آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو            خون جوانان ما میچکد از چنگ تو"

.

.

.

دشمن هر ملتی!(فقط اینجاهاشو یادمه!!!)

 

 رو میزاره.آخه یکی نیست به این بابا بگه آخه آدم فهیم(!!!) بچه ای که هنوز جغرافیا نخونده و روحشم

خبر نداره که این آمریکای بخت برگشته تو کدوم جهنم درهایه آخه چرا از الان تو گوشش می خونی که 

یه کشوری اون سر دنیا هست که "دشمن هر ملته"؟!!! تازه بزار 13 آبان بشه بعد! نه اینکه از 2 آبان 

هی زارت و زورت با این آهنگ رو اعصاب  اهالی محل بیل بزنی!!!

 

      

جمعی از ... داران!


جناب آقای x (ح.ح) ارتقا شغلی به حق و یه هویی(!) وشایسته و هول هولکی(!) و برازنده و یک شبه و

نامربوط(!) جنابعالی را از سمت تکنسین آزمایشگاه عملیات حرارتی دانشگاه y (ص.س.ت !) به

سمت بخشدار منطقه z (ا.س.ک.و!!!) را به دلیل تخصص بیش از حد(!)، در این این حیطه ی مرتبط با

مدرک تحصیلی تان (فوق دیپلم افتخاری متالورژی!!!) و نیز به دلیل حمایتهای بی دریغ و کمکهای بی 

شائبه جنابعالی در کنترل حوادث قبل، حین و بعد از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری (افغانستان!) 

را به محضر مبارک حضرتعالی و همسایه ها و بقال سر محله تون و... تبریک و شادباش گفته و علو 

درجات را از طرف محضر حضرت دوست برای شما می پذیریم!!!

جمعی از ... داران و ... مالان سهندی!*

نصر من الله و فتحا غریب

خوشا به حال (دوستان!) این دولت عجیب و غریب!!!

 

پی نوشت: هر دو جای خالی را با یک کلمه مناسب پر کنید!

 

  

لطفا دمپایی وگوشکوب یادتون نره!

سلام

شرمنده،قبول دارم که یه مدت تو غیبت صغرا بودم!!!

لطفا دمپایی پرت نکنید! اول بخونید بعد اگه قانع نشدید  اونوقت دمپایی که سهله اگه گوشکوبم دم

دستتون بود مذایقه نفرمائید!

جنابعالی یعنی به عبارتی بنده(!)برای این نبودنم عذر موجه و شرعی دارم!

راستش از خدا پنهون نبود از خلق خدا و شما(!) چه پنهون، عروسی خواهر یکی یه دونمون بود

(شرمنده که دعوت عمومی نکردم! آخه ترسیدم تشریف بیارین!!! چون اصولا جماعت وبلاگ خون و

وبلاگ نویس بلا نسبت شما(!) کمی تا قسمتی بی جنبه تشریف دارن!)

خلاصه جاتون خالی بود! آی رقصیدم! آی چرخیدم! باز دوباره آی رقصیدم !!!

به قول شاعر که میگه :

میچرخم و می رقصم و مینوشم از این جام!

ولی قسمت آخر رو بی خیال شدم و همون دو قسمت اول رو یه حال اساسی به شعر و شاعرش دادم!

دیگه آخر آخرا یه سری شاکی شدن و با تیپا از مجلس انداختنم بیرون!

تازه فهمیدم جفت پا رو اعصاب بقیه پریدن چه کیف عظیمی داره!

خلاصه سر سوزن آبرویی هم که پیش فک و فامیلا داشتم تو این چند روز عروسی با اجازتون تقدیم

 جناب آقای باد کردم!

وسط اون همه آدم چشمم افتاد به عروس و دوماد! هر دو داشتن لبخند میزدن. توی لبخندشون

 گوشه ای  ازنگاه خدا رو می شد دید و حس کرد (البته اگه آدم بودی!)

اون دو شاد بودن و من از شادی اون دو شادتر!

رسم و رسومات محلی زیادی بود که تو این دو سه روزه اجرا میشد و من مثل یه میمون ما قبل تاریخ

که قادر به درک موضوع نبود توش می موندم!

به هر حال به قول بزرگترها که چند تا زیر شلواری بیشتر از ماها جر دادن(!!!): "رسمه دیگه، باید باشه"!

ما هم گفتیم: "باشه"!

بعد از رفتن همه مهمونها از شما چه پنهون یه دل سیر گریه کردم. چراش رو فکر کنم خودتون بهتر

بدونیدبه خصوص اگه مثل من تو این روزگار وانفسا یه خواهر بیشتر نداشته باشین!

حالا اگه قانع شدید به قول فال  هفتگی مجله خانواده سبز : " شما آدم خوب و منطقی هستید و در

آینده خیلی خیلی نزدیک یک شریک زندگی خیلی خیلی مناسب پیدا می کنین و کلی خیلی (!)

خوشبخت می شوید و خیلی کلی (!) حال می کنید و خلاصه می ترکانید"

و اگر قانع نشدید پس لطفا دمپایی وگوشکوب یادتون نره!

 

 

 

30ya30!

یکی از ضرب المثل های بسیار پرمعنی رومی:

مردم همان دینی را که دارند می پذیرند

فیلسوفان هیچ دینی را نمی پذیرند

سیاستمدارن همه ادیان را مفید می دانند!

خدا کنه!

دیروز یکی دیگه از بهترین دوستام رفت که دنیای جدیدتری به غیر از این خراب آباد رو تجربه کنه!

شب قبلش با هم بودیم، گفتم بی انصافا چه جوری دلتون میاد یکی یکی برید و من رو تنها بذارید؟!

 خنده تلخی کرد و شاید هم تو دلش گفت:

"نه پس بمونیم ور دل جنابعالی، فکر کردی خیلی تحفه ای!!!"

مهندس بالفعل(!) و دکتر بالقوه (!)، (ح. م) عزیز، انشالله هر جا که هستی سرافراز باشی و خدا کنه بعدها مارو هم یادت بیاد!!!


از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

                                                         (حافظ)


تمام خاطرات کودکی من! (No Vajebing!!!**)

قسمت دوم:


یادمه تا 5سالگی ما تو خونمون حموم نداشتیم و  بالاجبار از حموم عمومی بهرهمند میشدیم!!!

 البته ادامه این خاطره رو نباید بگم ولی جهت تنفیذ خاطر دوستان هم که شده میگم!!!

خدمت با سعادتتون عارضم که تو اون دوران بنده به دلیل صغر سن، جواز حضور در حموم زنونه عمومی

 رو  کسب کرده بودم! (البته سو ء تفاهم نشه چون اون زمان بنده شخص بسیار چشم و دل پاکی

بودم!)

تا اونجایی که یادمه تموم کاشی دیوارها و کف حموم فوق (در اوج بی سلیقگی!) یک دست نارنجی

 رنگ بود! حموم سقف شیروونی بلندی داشت که تا چند قطره بارون روش میچکید صداش چنان تو

فضای خالی حموم می پیچید که فکر میکردی یه دریا داره رو سرت خراب میشه! حموم مذکور کلا 8-7 

تا نمره بیشتر نداشت که هیچکدوم در نداشتن و در عوض تو وروودی نمرهها پرده پلاستیکی

 ضخیمی آویزون بود که حریم(!) نمرهها رو از فضای بیرون جدا میکرد.

 از اونجایی که از همون اوایل نونهالی بنده موجود(!) کنجکاوی بودم یادمه یه بار راه افتادم تو حموم و 

 یکی یکی پرده ها رو کنار میزدم و یواشکی بله...!!!

تو یکی از مشاهداتم به پدیده غریبی برخورد کردم که در اون زمان در نوع خودش برای بنده یک کشف

 بزرگ به حساب میومد! اونم این قضیه بود که می شد تو حموم  گچ ببری و مجسمه خودت رو همونجا

بسازی!!!

حالا شما هی بگین این کار شدنی نیست ولی بنده  وقتی پرده رو کنار زدم با دو تا چشمای خودم

 دیدم که یه پیرزنه کچل همه جاشو(!) گچ کاری کرده بود و داشت مجسمه خودش رو می ساخت!!!

با خودم گفتم ای بابا حموم که جای گچ کاری و مجسمه سازی و این قرتی بازیا نیست!

تو این فکرا بودم که آقا چشمتون روز بد نبینه پیرزنه دید که من دارم اونو که داره منو  میبینه میبینم

 (چی گفتم اصلا!) وهر چی دم دستش بود با دقت cm 5± (!) به طرفم پرت کرد و جیغ زنان گفت: 

برو گمشو پسرهی بی...(حالا هر چی!!!)

و همون یک خطای سهوی(!) باعث شد که بعدها جواز بنده باطل بشه!

و من در اینجا به یاد این سخن بزرگان میوفتم که : "هرچه کنی به خود کنی"*

 

و این خاطرات ادامه دارند...

 

پی نوشت:

* یعنی هر چبزی که میکنی به خودت میکنی!!!

پی نوشت نامربوط :

**یکی از دوستام می گفت توی دیوار حموم خوابگاهشون با خط درشت نوشته شده بود:

(No Vajebing!!!)

من انشایم را با نام...

دیروز تابناک یه خبر زده بود که برق از کله همه پروند:

مصباح یزدی:

"اطاعت از احمدی نژاد اطاعت از خداست"!

با این اوضاع فکر کنم:

4 ساله دیگه جای خدا با احمدی نژاد عوض شه!!!

اون وقت استفتاء جدید میشه اینجوری:

"اطاعت از خدا اطاعت از احمدی نژاد است"!

8 ساله دیگه، اصلا خدا هم از متن استفتاء حذف میشه!!!!!!!!

اون وقت استفتاء جدیدتر میشه این:

"اطاعت از احمدی نژاد اطاعت از احمدی نژاد است"!

و متعاقبا 12سال دیگه تحولات زیر در سطح داخلی و بین الملل(در ادامه عرض میکنم چرا!) اتفاق

میوفته:

(اپیزود اول)

بچه من*(!) سر کلاس انشاء:

"من انشایم را با نام احمدی نژاد می آغازم!!!. به نظر من این موضوع..."

(اپیزود دوم)

سر در مسجد محله مون:

"بسم المحمود المکار القهار الغلیظ الشدید "!!!

(اپیزود سوم)

مهمونی مادربزرگ و پدربزرگ! (پدر بزرگم خطاب به مهمونا!):

"تو رو احمدی نژاد بخورید! این غذاها واسه تماشا کردن که نیست!"

(اپیزود چهارم)

سر سفره افطار تلویزیون رو روشن میکنیی و... :

"الغوث الغوث خلصنا من النار یا احمدی نجاد**"!!!

(اپیزود چهارم)

کنسرت اندی و کوروس (به خاط همین گفتم بین المللی!):

"احمدی نژاد آسمونها                احمدی نژاد کهکشونها

برس به داد دل                       عاشق ما جوونها!"


پی نوشت:

* به نظر من بچه باید سالم باشه و در ضمن حتما دختر باشه!!!

** چو ن در عربی "ژ" نداریم! 


تمام خاطرات کودکی من!

قسمت اول:

دو سالم بود که پریز برق رو با کاسه توالت اشتباهی گرفتم!!!

یکی نبود بگه آخه آدم عاقل پریز چرا؟! باز کلید* بود یه چیزی!!!

 البته وسطای کار(!) با جانفشانی مادرم قائله** (یا غائله!) ختم به خیر شد! (البته بیشتر

آتشنشانی*** بود تا جانفشانی!)


و این داستان ادامه دارد...

 

پی نوشت:

* اگه کلید بود، احتمال به هلاکت رسیدنم به یک سوم کاهش پیدا می کرد!

** سوالی که اینجا پیش میاد اینه که بالاخره قائله درسته یا غائله؟!

***کارشناسان اذعان دارند: همه مادرا وقتی سن بچهشون بین دو تا چهار سال باشه، نقش

 آتشنشان رو به عنوان نقش مکمل در کنار نقش مادر بودن ایفا می کنند!

سرزمین من!

من در سرزمینی زندگی میکنم که :

کودکان در آن به دنیا آورده میشوند(!) که فقط و فقط به آرزوهای تحقق نیافتهی پدران و مادرانشان

جامه عمل بپوشانند.


در سرزمین من :

جهل به شرم و حیا تعبیر می شود. در اینجا اگر یک پسر یا دختر 13-12 ساله بداند که فرآیند تولد بچه

چگونه است(!) "بی حیا" لقب میگیرد ولی اگر همان فرد در بیست سالگی همان مطلب را نداند

"منگول" محسوب می شود!.


سرزمین من جایی است که در آن :

اعتدال یک واژه غریب است. انسانهای سرزمین من یا مجسمه ی افراطاند و یا تفریط!.


من در سرزمینی زندگی می کنم که :

در خیلی از موارد کاربرد عقل و احساس به جای همدیگر است و نه با همدیگر و نه در جای خود و

نتیجهیکار ،چیزی جز فاجعه و خرابی نیست!.


در سرزمین من :

دروغ و ریا (به اسم مذهب!) چهار نعل میتازد.


سرزمین من جایی است که :

انگار هیچ روزی، هیچ اتفاقی در آن رخ نمیدهد و 99% اخبار آن چیزی نیست جز ورشکستگی

شرکتها و بانکهای آمریکائی، رسوایی مالی سران انگلیسی، رسوایی جنسی سران فرانسوی،

خراب شدن یک خانه در غزه و شهادت یک فلسطینی در کرانهی باختری و...


من در سرزمینی زندگی می کنم که :

ساکنان آن بلد نیستند بلند بلند فکر کنند و فکرشان را به دیگری منتقل کنند و اگر هم بلد باشند حق

ندارند!.


سرزمین من جایی است که :

ارزش مردگانش چندین برابر زندگانش است. در اینجا یک خواننده بعد از مرگش بیشتر شناخته

میشود ،یک بازیگر بعد از رفتنش شهرت دو چندان مییابد، تابلوهای یک نقاش یک ماه بعد از مرگش

به بیشترین فروش میرسد و ...


دوست من(!) تو نیز از سرزمینت برایم بنویس تا آن را بهتر بشناسیم!


چشم به راه باران گفته:

من در سرزمین هزار رنگان زندگی می کنم

به قولی آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است
یا .........
به تو سلام می کنند و در ذهن طناب دار تو را می بافند........

.............
اینجا جهان چندم باید باشد؟

من می گویم جهان آخرت .....منظورم جهان اخر است...

آخر اینجا انسان معنا ندارد..........همه چیز رفاه مشتی انسان نما است و بس......

وقتی اندیشه جایی نداشته باشد غرایز حیوانی هم و غم باشد........

آه اینجا جهان آخر است.آخرت ما هم این بود یا شاید سهممان..دوست من...

* * *
باران خون خيابان را شست
من اما احساس عميق کودکی‌ام را
فراموش نکرده‌ام
خاطره‌های ديروز
يادم نمی‌رود
لبخند او
در چشم‌های بارانی‌ام
دشت سبز را
شقايق‌های پرپر 
چراغانی می‌کنند.

سفید مثل شب گفته:

من هم در همان سرزمینی زندگی میکنم که بعضی از ویژگی هایش را یکی یکی برشمردی و از خیلی های

دیگرش بی تفاوت گذشتی.ولی من در سر رویایی بزرگ دارم

رویای تغییر، رویای زیبای ساختن از نو به همت من، تو، ما

عباس معروفی گفته(!):

حالا خوب نگاه کن. اين شهر من است؛ شهری که از هر جا نگاه کنی، در هر کوچه و خيابانی سر بچرخانی آن کوه را می‌بينی. اگر بزرگترين نشانه‌ی شهرم را بدانی و اگر دود شهر را نبلعيده باشد، هرگز گم نمی‌شوی. دستش را بگير. من با کوه‌ در جغرافيای هستی برقرار شدم.اين شهر من است، شهری که در آن زاده شدم، درس خواندم، کار کردم، و روزی رسيد که ديگر نمی‌شناختمش، و از آن می‌ترسيدم. پر از روشنايی و پر از تاريکی بود. روشنايی‌اش فقط مردم بودند. اما به هر تاريکی گذر می‌کردی، شبحی عربده‌کشان خودش را يله‌ی می‌کرد که راه بر آدم ببندد، و با صدايی موحش بر کار خود بخندد. بعد کارد زنگ‌زده‌اش را بر در و ديوار می‌خراشيد و باز لخ‌لخ‌کنان در تاريکی گم می‌شد.

آدم وقتی می‌افتد توی دست بازجوها، و مثل توپ پاسکاری‌اش می‌کنند، مثل اين است که پشت ديوار مردم جا مانده، صداها و شور گنگ زندگی را می‌شنود، اما انگار کور و کر در تونل تاريکی به مقصدی نامعلوم برده می‌شود. تونلی که سرنوشت آدم‌هاست، و هر کدام سر به راهی دارد.زمانی اين وضعيت غم‌انگيز می‌شود که زير نگاه بی‌تفاوت و سرزنشگر ديگران از تنهايی و درد سرت را به ديوار بکوبی. به آنان بگويی که زنجير اين سرنوشت به گردن همه‌تان خواهد آويخت، اين شتر بر در سرای همه‌تان خواهد خوابيد، و باز بر تو بخندند و حساب خود را سوا کنند. حالی که تو می‌بينی و به يادگار برايشان می‌نويسی: «مغولی در بيابانی به جماعتی رسيد که می‌رفتند. گفت کجا می‌رويد با اين شتاب؟ همين‌جا صبر کنيد تا من بروم شمشيرم را بياورم. آنها ايستادند. مغول رفت شمشيرش را آورد و آن جماعت را گردن زد.» و می‌گذری.تونل من، مقصدش آلمان بود. قصد سفر نداشتم، سرم به کار خودم بود ولی نشد. در ايران هر کس بخواهد سرش را بيندازد پايين و به کار خودش مشغول باشد، يا گردنش را می‌شکنند، يا چنين وضعيتی محال است. و امروز همه‌ی مردم به اين ناخواسته گرفتار آمده‌اند. همه گرفتار شده‌ايم.
حالا تو به شهر من آمده‌ای. از فاصله‌ی چند هزار کيلومتری آن کوه سربلند کنارت، از دور بهت خوشامد می‌گويم. به شهر من خوش آمدی. از پنجره‌ی خانه‌ی خدای من، چتر نگاهت را بر سر شهر باز کن، بخشی از هستی و نيستی ما برابرت می‌رقصد شعله‌های آتش. می‌بينی‌و نمی‌بينی، می‌شنوی و نمی‌شنوی؛

هميشه هر شهری دو چهره دارد؛ زشت و زيبا. تو زيبايی‌ها را تماشا کن، چشم به سرسبزی بگردان، و به اين فکر کن که هنوز جا دارد سبزتر شود؟ هر جا که دود و غبار راه نگاهت را بست، يا هروقت ريا و دروغ و خشونت، شاعر درونت را مچاله کرد، و يا اگر زشتی روزگار به گريه‌ات انداخت، برگرد به او نگاه کن و لبخند بزن. کارش را بلد است، در کمال آرامش تصويرت را عوض می‌کند، همانجور که ايمان و اعتماد را جرعه جرعه باورم داد، از من چنين آدمی ساخت که دوری را مثل خاک زنده‌به‌گوری با اميد مزه مزه کنم و با خاطراتش سر پا بمانم؛ به هيئت آن سنگ منتظر، مجسمه‌ی دلتنگی. 

نارسیس گفته:

من اصلا زندگی نمی کنم
من بی سرزمینم
بی سرزمین تر از باد


بابای من!

یک سال و پنج ماه و سه روز دو ساعت که شروع به نوشتن توی دنیای مجازی کردم ولی تا حالا هیچی در مورد پدرم ننوشتم!

شاید به خاطر اینکه پدر من در خیلی از موارد آدم عجیبی نیست و در خیلی تر دیگه هم آدم عجیبیه!

10 نکته قابل توجه در مورد پدر من:

1.   بابای من عاشق روزه تولدشه! آخه بابام متولد 22 بهمن 1334 ره! 

بابام میگه که باباش (که به عبارتی پدر بزرگ بنده میشن و الان 20 ساله که عمرشونو دادن به شما) همیشه روز تولد پدر بنده رو مورد عنایت خاصی قرار میدادن! (فکر کنم پدر بزرگ بنده علم رمالی بلد بوده و از طریق ارتباط با ناسوت و لاهوت و جبروت و ملکوت فهمیده بوده که دقیقا 23 سال بعد از روز تولد بابای بنده چه سرنوشت مسعود و میمون ومبارکی(!!!) برای مردم این مملکت رقم میخوره!).

2. پدرم عاشق تنوعه! ایشون از اون دسته آدمهایی اند که مدت زیادی تو یه مسیر دووم (دوام!) نمیارن و به راههای جدیدی که پیش پاشون سبز میشه یه سرکی میکشن. اینو از خودم نمیگم. فکر کردین منم مثل دکتر احم...دم! نه خیر آقا! بنده سند و مدرک دارم و اسنادشم موجوده! فقط تاهمین حد بدونین که بابای من تا الان که بنده دارم  تایپ می کنم به گفته خودشون 22 دو تا شغل داشتن!.

3. پدر بنده عاشق باغبونیه (نه عشق از نوع 1 و 2!) و کارشو خوب بلده (کل همسایه ها و فامیل به این موضوع آگاه و معترفن) یک وعده صبح زود و یه وعده شب که از سر کار می یاد تو حیاتمون بین درختاش میچرخه و یه زمزمه هایی زیر لب میکنه. بعضی وقتها فکری میشه. بعضی وقتهام لب پایینیشو زیر لب بالاییش قایم میکنه و ابروهاشو بالا میگیره وخم میشه و از زیر، دختارو تماشا میکنه. خیلی وقتها که حواسم بهشه انگار که داره باهاشون حرف میزنه درد و دل میکنه!.

4.  پدر من عاشق خونوادشه (مثل همه باباها، ولی یه کم بیشتر وخفنتر!). صبا (صبح ها!) که میخواد من و خواهرمو بیدار کنه، با اشعار و کلمات خاصی که کمی برای من و خواهرم گنگه به سراغمون میاد(البته به گفته ایشون این اشعار گنگ و به ظاهر نا مفهوم سروده ها و گفته ها و به عبارتی شاهکارهای خودمون تو بچگی بوده!).

5.  درسته که برخی اوقات با بعضی از کاراش مخالف بودم ولی خیلی وقتهام بهش حسودیم میشه که ای کاش مثل اون به دنیا نگاه میکردم ، اون وقت من هم مثل اون زندگی میکردم: ساده، بی تکلف، زود باور، عاشق همه چیز(!)، زود رنج، باحال و در عین حال بعضی وقتها ضد حال!

6. بابای من روزی دو بسته سیگار میکشه و عاشق غذای چرب و گوشتیه! (خودم میدونم که اینا هیچکدوشون خوب نیستن ولی مکانیزم گوشای بابای من جوریه که وقتی نخواد بشنوه، دیگه نمیشنوه!).

7. اگه بتونیم ( من و مامانم و خواهرم) عصبانیش کنیم، استعدادشو داره که بد اخلاق بشه و داد بزنه و لابه لای حرفاش ناسزا هم میگه ولی تا به این ساعت (که من دارم تایپ میکنم!) یه سیلی هم به من نزده و به نظر من دلش خیلی نازکه و از نظر من خیلی بابای باحالیه!. ایشون هیچ وقت مستقیم بهم پول نمیده و از طریق راههای میانبر (از جمله مادرم!) بنده رو مورد عنایت مالی قرار میده (دمش گرم چون میدونه که مردا غرور دارن!!!).

8. بابای من از اینکه تونسته یه پسر تحصیلکرده تحویل جامعه بده خیلی افتخار میکنه و البته خیلی هم حال میکنه! ولی من که میدونم هیچ ...ی نیستم به روش نمیارم (بابا تواضع! بابا احمدی نژاد!)و میذارم تو عوالم مستانه (!) خودش سیر کنه و راحت باشه.

9.منم مثل خیلی از پسرای دیگه بعد از خدا  بابام مطمئنترین و نزدیکترین تکیه گاهمه.

10.  بابای من کم میخوابه و زیاد کار میکنه و همش توی حرکت و جنب و جوشه! مثل یه رود زلال. اون همیشه شاکره و از چیزایی که خدا بهش داده کلی راضیه و مثل بعضیا (خودم!) مرتب غر نمیزنه که: "ما نسل سوخته ایم".

شاید پدرم هیچوقت این نوشته ها رو نخونه چون مثل خیلی از پدرای دیگه، زیاد با تکنولوژی میونه ی خوبی نداره!

شاید هم بخونه و دیگه منو تو خونش راه نده!!!

شاید هم اصلا مهم نباشه که من چی مینویسم! و رو به مادرم بگه: "جوونن دیگه، بذار هر جور که راحتن حال کنن"
شاید هم مثل آخر فیلمای هندی منو خیلی تحویل بگیره و بغلم کنه و ماچم کنه و کلی با هم دیگه اشک بریزیم!

ولی هیچ کدوم از این عکس العملها تو اصل قضیه هیچ تاثیری نداره. اصل قضیه اینه که: من هم مثل خیلی از پسرای دیگه عاشق بابامم و از همین جا و هر جای دیگه! از خدا میخوام که:


(نمیگم برای همیشه چون خیلی ایده آل و کلیشه ایه!)

حالا حالاها  زنده باشه و سایش (سایه اش!) بالا سرم باشه.

 راستی یادم رفت بگم : روز همه باباهای باحال مبارک!

هر چی اون بگه!

الان عصر يكشنبه اس!

و بازم من(!)

من بازیچه شدم و باز من ملعبه دست یک عده سیاستمدار قهار!!!

یه عده که واسه رسیدن به قدرت له له می زنن!

یه عده که شهوت قدرت کورشون کرده!

باورم نمی شه و یا شاید هم نمی خوام باور کنم!

مگه می شه؟ آخه مگه می شه؟!

بگذریم!

دو هفته پیش از طریق یکی از دوستام رفتم تو ستاد اجرایی و کارشناسی (بابا کارشناس!) انتخابات و شبانه روز کار کردیم عین...!

این دفعه حس میکردم همه چیز فرق کرده و قراره یه اتفاق تازه ای بیفته! نمیدونم رنگ درختها هم تو چشمم پر رنگتر شده بودند(!) اما ...

صبح جمعه یه صندوق بهمون دادن و ما رو (12نفر) فرستادن به یه روستای دور افتاده به اسم... آباد! هنوز محل رای گیری معلوم نبود!(خداییش هماهنگی رو دارین!)

یکی از اهالی گفت: "معمولا توی مدرسه اس برین اونجا!"

از دیدن مدرسه (مدرسه که چه عرض کنم!) اول صبحی حسابی حالم گرفته شد.

یه مدرسه یه کلاسه با سه مقطع یه جا!(یعنی یه چیزایی تو مایه های ...!)

دو نیمکت برای کلاس دوم، دو نیمکت برای کلاس سوم و یه نیمکت برای کلاس چهارم!

داخل راهرو که میشدی بوی نم وهوای دم کرده نفس هر بنی بشری رو بند می آورد. گچ دیوارا تا نصفه ریخته بودن و نم تا سقف خودشو بالا کشیده بود.

پرچم کشور من(!) یعنی ایران از درو دیوار اونجا آویزون بود انگار اونجا بهمن ماه نمی خواست تموم شه!

بالای تخته سیاه نوشته بود: "به خانه دوستی ها و مهر بانی ها خوش آمدید" ولی من اونجا هیچ حس دوستی و مهربانی نمی دیدم! افسوس من اونجا جز حس نفرت از ناظر بودنم هیچ حس دیگه ای نداشتم و فقط نگاه می کردم.

نصف گچ سقف کلاس ریخته بود و هیچ لامپی به سیمی که به اجبار از سقف آویزون بود، وصل نبود.

داخل راهرو روی بورد روی یه نصف کاغذ نوشته بود : "عروسک قشنگ من قرمز پوشیده..." فرزانه.ر. کلاس سوم.

روی یکی از نیمکتها یه تیکه کاغذ رنگی توجه مو جلب کرد (بابا متوجه!) روی کاغذ نوشته بود: " برای کودکی که در غزه زندگی می کند دو جمله بنویس" و دو تا جای خالی.

هر چی فکر کردم هیچی نتونستم بنویسم!!!

بعد یه مدت اهالی روستا همه دسته جمعی اومدن واسه رای دادن.(خداییش اتحاد رو دارین!) یکی از اونا که بعدا فهمیدم کدخداس(!) کنار مسجدی که روبروی مدرسه بود، روی پله ها نشسته بود و در حالی که چپق ش رو چاق می کرد مرتب اونایی که رای می دادن رو می پایید و زیر نظر داشت.

یکی از اهالی با نه تا خانم قد و نیم قد(!) اومده بود که همگی از فامیلاش بودن! جالب اینجا بود که رای همشونو همون مرده می نوشت و فقط تاکیدش رو این موضوع بود که باید خودشون برگ رای رو داخل صندوق بندازن!!!!!!!

اونجا بود که من تازه معنی دموکراسی رو درک کردم!

از یکیشون پرسیدم به کی رای میدین؟ جواب داد: " کدخدا گفته دکتر..."!!!

گفتم پس نظر خودت چی؟ جواب داد: ما که اندازه کدخدا نمیدونیم، هر چی کدخدا بگه لابد همون درسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخر از همه کدخدا پا شد و اومد! اونقدر چپق کشیده بود که وسط سیبیلاش زرد شده بود و خطوط باریک روی کت و شلوارش به طرز عجیبی با هم فاصله داشت!

کدخدا خوشحال بود و لی سعی می کرد خوشحالیشو با نگاه ممتد روی شناسنامش مخفی کنه!

کدخدا سواد نداشت و همون مرده واسش نوشت!

شب جمعه رای ها رو که شمردیم، من اتحاد رو با تک تک سلولهای خاکستری مغزم حس کردم البته اگه اسمشو بشه اتحاد گذاشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برای کدخدا اصلا مهم نبود تو کلاسی که ما بیرونش نشسته بودیم چی میگذره؟! چون یک بار هم داخل اونجا نرفته بود و پشت اون نیمکتها نشسته بود!

اون فقط می دونست که همه باید به دکتر... رای بدن، همین!

الان عصر يكشنبه اس!

آخ که چقدر دلم برای کدخدا، غزه، مردم روستا، کلاس نمور،فرزانه(!) و عروسک قشنگش و اون سیاستمدارای قهار تنگ شده!!!

چه خوب بود!

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت!

و چه خوب بود اگر هر کسی مطابق با افکار خودش دیگری راقضاوت نمی کرد!

من نمیخواهم ...

این جملات مرتب از ذهنم می گذرد:

من نمی خواهم  خودم را به هیچ کس تحمیل کنم !

من نمی خواهم به قیدهای کس دیگری اضافه شوم یا اضافه کنم!

من نمیخواهم به کسی بگویم که این کار را بکن و آن کار را نه!

من نمیخواهم...

من نمیخواهم...

من نمیخواهم...

چون وجدان من این اجازه را به من نمی دهد!

وجدان؟!

به راستی وجدان من چیست و کیست؟

شاید که وجدان من چیزی نیست جز معیار صادقانه ای از خودخواهی من!

من نمیخواهم خودخواه باشم!

پس باید از وجدانم بکاهم یا اینکه به دقت به آن گوش دهم! کدامیک؟!

تا بوده همین بوده!

تا بوده همین بوده!(حداقل برای من!)

هر جایی تفکر من بوده، تجربه ی من هم بوده!!!

من همونجوریم که فکر میکنم،تا زمانیکه نخوام، احساس تنهایی نمیکنم، از هر چی می ترسم به سرم می آید!!!

نمیدونم اسم این رو چی میتونم بزارم؟

شاید دوهزار سال پیش یا پنج هزار سال پیش واژه ای برای تصور کردن و پنداشتن پیدا نکرن و ایمان بهترین واژه ای بوده که برای یک گروه جدی از پیروان برگزیدن!

پس با این حساب ایمان نوعی پنداره و یا خود پندار؟!

نمیدونم چرا این رو می نویسم، شاید برای اینکه ذهنم، که مثله یه مخابرات متروکه است(!) رو تکونی بدم! و یا اینکه بقیه بخونن و فحش بدن یا اینکه الکی تعریف کنن(!) و یا اینکه...

ولی یه چیز رو خوب میدونم و اون اینکه:

اون وجود به من هیچ نیازی نداره که به کسی بگم که چه جوری زندگی کنه! (ابدا)! (لا)! (Never)!

دعای امسال من سر سفره هفت سین!

ای برتر از خیال و قیاس و وهم و گمان!

منو از وسواس همه چیز رو توضیح دادن و از انجام دادن اونچه که دیگران تایید میکنن، آزاد کن!

فال حافظ

امسال سر سفره هفت سین نشستم و با ترس(!) دیوان خواجه حافظ رو برداشتم و نیت کردم.

دلمو به دریا زدم و ...

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

براحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید