رفیق بد داشته باشید و زغال مرغوب هم که باشد، آنوقت بیخوابی های خوابگاه و 200 تومان بودن یک مجله پر
را هم به آن اضافه کنید! خوب نتیجه معلوم است دیگر!
برای ما هم سه سال پیش همه اینها یکجا بودند و ما هم مثل خیلی های دیگر معتاد شدیم به گرفتن و خواندن
هفتگی همشهری جوان و از این رو شدیم طرفدار غیرتی* و دو آتیشه ی این نوع همشهری!
پنج شنبه که می شد عین این عملی ها مرتب به دکه جلوی خوابگاه سرک می کشیدیم و انگار یک چیزی در
اندرونی دلمان ورجه وورجه می کرد که این هفته دیگر دارو دسته ی آقا فرید(!) چه خوابی برایمان دیده اند؟!
(البته این را هم گفته باشیم که خود نویسنده ende خواب دیدن می باشد!)
یادش به خیر!
یکی از آن عملی ها که خیلی قبل تر از ما سرش توی بساط بود(!)، دستمان را گذاشت تو دست این
همشهری جوان! ما هم به حسین گفتیم، مهدی هم آمد توی اتاقمان دید و همینجوری مثل شرکتهای هرمی
داشتیم زیاد می شدیم ولی بدون پرزنت و این قرتی بازیها! فقط دلمان به حال آن پایین پایین های هرم
می سوخت که دیر به لذت دنیوی و اوخروی داشتن یک همشهری جوان میرسند، ولی خوب ماهی را هر وقت
خفتش کنی تازه است دیگر!
یک چند مدتی که گذشت تیز بازی دوستان هم گل کرد! البته بیشتر درد بی پولی بود تا تیز بازی! (در اینجا
نویسنده آهی از ته دل می کشد و با خود می گوید:مادر** بی پولی بسوزد!!! به خصوص بی پولی های دوران
دانشجویی!)
حسین میگفت:" علی نگرفتی هنوز؟!!!"، من می گفتم:"مهدی بگیر دیگه!"، مهدی می گفت:" نامردا! اگه نمی
خواین بگیرین، من به علی ناظم*** بگم بگیره!". بالاخره این وسط یکی کم می آورد و میرفت می گرفت و تازه
اینجا آغاز ماجرا بود!
این از آن دو در می کرد، آن از این! البته به صورت خیلی زشت و زننده و به قول بهرام بیضایی "وقتی
همه خوابیم"!. لذتی داشت خواندن همشهری جوان سرقتی!!! به ما یکی که خیلی می چسبید!
آن طرح روی جلدش، یادداشت هاش، چهره x هفته اش که هر هفته زیرپوشه(!) عمو عزت و آقا رحیم و عمو
مسعود را پرچم می کرد(!) و اصلا یک دورانی اگر این سه نفر نبودند باید در آن دو صفحه را گل می گرفتند و
می رفتند پی کارشان این برو بچه های همشهری جوان!
مزه تمشکهای ترشش هنوز هم زیر زبانمان است و آن طرح های بکر صفحه اول که دقایقی هر چند کوتاه
سلولهای خاکستری مخمان را به چالش میکشید!
بخش تازه های کتاب و فیلم و بازی و نرم افزار هم خیلی کاربرد داشت برایمان(یعنی دو تا داشت!)، دومی اش
این بود که آپ بودیم به قول رفقا! و اولی اش این بود که هر هفته اسم چندتا کتاب پر فروش و چند تا فیلم خوب
و کارگردان کار درست را یاد می گرفتیم و اول و آخر جمله هایمان را (بی ربط و در موارد نادری با ربط!) با آنها
شروع و تمام می کردیم و خلاصه این نشان می داد که ما خیلی کارمان درست می باشد و خیلی زیاد
روشنفکر می باشیم!!!
روز شمار تاریخ اش هم خیلی مشد بود و ما هر هفته وقتی به آنجا می رسیدیم، نمیدانیم چرا یاد این بیت شعر
می افتادیم :
هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم نگاری بوده است
و با خود میگفتیم: عجب!چه بزرگانی در همین روزهای معمولی سال که برایمان به راحتی خوردن یک لیوان آب
پرتقال می گذرند، به دنیا آمده اند و چه خدمتهای عظیمی به بشریت نموده اند و بعد در عصر یک روز پاییزی و یا
در یک شب سرد زمستانی کنار شومینه، غزل خدا حافظی را خوانیده اند(!) و کمی آن طرف تر چه آدمهای
پستی متولد که چه عرض کنم(!) و در طول زندگی که چه عرض کنم(!)، پدرها و مادر هایی از بشریت در آورده
اند و بعد هم نفله شده اند!
همچنین یک کار دیگر هم با مجله می کردیم(!) و با بعضی از جمله های مجله که خیلی حال میکردیم زیرش
خط می کشیدیم که یادمان باشد بعدها دوباره بخوانیم اشان.البته حالا هم همه این کار ها را می کنیم و
خیال نکنید که عوض شده ایم! ولی یک سالی می شود که دیگر روی پاهای خودمان هستیم(!) و مجله را
خودمان می گیریم و مجله گران شده است( حدود 400 تومان شده است!) و آن لذت سرقتی بودنش با ما
نیست(!)، ولی همه لذتهای داشتن یک همشهری جوان هنوز هم با ماست.
پ.ن:
* یک بار حین چت با یک بنده خدایی(آقایی!!!) سر این موضوع که چلچراغ باکلاس تر است و
همشهری جوان جوات است(!) و شهرستانی پسند(!)، دست به یقه شدیم!
** از نظر نویسنده اشکالی ندارد برای یک بار هم که شده مادر بی پولی بسوزد، مگر پدر بی پولی
چه گناهی کرده است؟!
*** این شخص در خوشه سه بوده و به معنی واقعی کلمه مرفه بی درد می باشد!