امروز خوشحالم! چون بعد يكسال بغضم تركيد و تونستم گريه كنم!!!

امروز يكي از بهترين دوستانم رفت كانادا، رفتم بدرقه اش، بدرقه اي تلخ و گوارا!!!

يه جمله هست كه گفتنش لذت بخشه ولي شنيدنش فاجعه است!

"حلالمون كن"

تا اون لحظه به مدد جمله ي "مرد كه گريه نمي نكنه" به زور خو دمو نگه داشته بودم!(كه شايد جمله بسيار بي خودي كه تو فرهنگ ماها جا افتاده!)

ديگه نتونستم، بغلش كردم و آروم اشك ريختم (با خودم گفتم: گور باباي هر چي مرد اونجوريه!)

خيلي آرزوها بود كه تو دلم واسش كردم ولي ديدم همش كليشه‌اي‌اند! پس سكوت كردم و تو سكوت مرگبارم اشك ريختم!

امروز فهميدم تو حالت ازل و ابد نميشه حرف زد.

دوستم كه رفت، مادرش رو به من كرد و گفت: چهار سال ديگه بر ميگرده؛ نه؟! و بغض كرد و ديگه چيزي نگفت!

امروز فهميدم دوست داشتن يعني از دست دادن كنترل.

پرواز ساعت 9 صبح بود. رو بيلبورد نوشت؛ پرواز D932 آماده پرواز است. اشك توي چشماي مادر دوستم آروم و قرار نداشت!

تا ساعت 9:20 انگارنوشته‌ي روي تابلو يخ بسته بود، انگار نمي‌خواست عوض شه!برگه‌هاي روي بيلبورد چرخيدن و روي تابلو با قاطعيت(!) نوشته شد:" D932 پرواز كرد".

حس كردم تمام گلبولهاي قرمز خونم يكجا تركيدند! مادرش دوباره پرسيد: چهار سال ديگه بر ميگرده؛ نه؟! و بغض كرد و ديگه چيزي نگفت!

امروز فهميدم عشق حقيقي يعني ايثار كامل.

مراسم تجليل از نخبگان داشت به طور زنده تو سالن انتظار فرودگاه پخش مي‌شد!!!!!!!

هممون زديم زير خنده!(چراشو اگه فقط يه روز وقت بذارين و برين قسمت هاي پروازهاي خارجي، ميفهمين!)

دوستم و خيلي‌هاي ديگه امروز رفتن كه دنيارو ببينن و پرو بال بگيرن، در حالي كه من و خيلي‌هاي ديگه سعي ميكنيم ريشه بدوونيم!

با خودم گفتم :"خدايا يعني مي‌ارزه؟!!!"

فكر كنم خدا هم تو دلش خنديد و گفت:"نه پس!"