تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل
تا همین سه چهار سال پیش فکر میکردم کلا آدمهای مزخرف دکترا میخونن!

امروز نتایج اومد و من فهمیدم که کلا از این به بعد باید آدم مزخرفی باشم!!!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 23:27 |
از تیم تحقیقاتی زمین به به براد پیت تمام کهکشانها زورک بزرگ*:

زورک جان! عرض به حضور مشعشعتان در تحقیقاتی که تیم اعزامی در این چند وقت انجام داده است

به این نتیجه رسیده است که این زمینی ها آدمهای عجیبی می باشند و یک نوع رفتاری با یکدیگر

دارند که اسمش تظاهر می باشد و این زمینی ها در طول یا عرض زندگی خود، خودشان را می

کشند تا آن را یک جوری بکنند!(تظاهر را می گویم!!!)و این تظاهر درکل چیز خوبی نمیباشد وشاید

بهتر است بگوییم در مواقع قلیلی خوب می باشد و در خیلی از مواقع بسیار هم حال به هم زن می

باشد مثلا تنها جایی که خوب است همان ضرب المثل معروف زمینی هاست که می گویند "فلانی با

سیلی صورتش را سرخ نگه داشته است" ودر جاهای دیگر اصلا خیلی هم مزخرف می باشد مثلا

اینجا یک نوع دانشگاهی دارند که اسمش دانشگاه هنر می باشد و آدمها انجا هنر یاد میگیرندکه فقط

نزد ایرانیان است وبس و بقیه هنرهای جاهای دیگر بیشتر کشک سابی به حساب می آید تا

هنر!البته آدمهای این دانشگاه حتما باید تیپشان فریاد بزند که دانشجوی هنر هستند و مواد لازم این

نوع تظاهر را کردن یک تخته شاسی میباشد که نه دراتوبوس ونه مترو و نه در تاکسی جا بشود ویک

کیف چرمی شل و آویزان با بند بلند هم که اگر باشد دیگر محشر میباشد و یک مثلا دیگر اینکه از این

زمینی ها هر کی به یک جایی میرسد و وخدایی نکرده نویسنده ای یا نقاشی و شاعری چیزی

میشود توی اتاقش پر از یک نوع شکلکهایی میشود که به آن نقاشی میگویند ولی در سیاره ما

همین تصاویر شلم شوربا، محصول یک نوع بازی(بازی یواش بپاش!) قزمیتها است که همان پاشیدن

رنگ روی بوم میباشد و علاوه بر آن یک سری کتابهای خاص بی سروته می خوانند و و مجسمه های

عجیب وغریب توی اتاقشان می گذارند و فیلمهای به اصطلاح معناگرا میبینند و البته به بقیه هم

معرفی میکنند و در این میان بقیه باید این نقاشی ها و مجسمه هارا ببینند، این کتابها را بخوانند و

فیلم ها را ببینند و از معنای خیلی زیادی که در آن نهفته است حرف بزنند و به به وچه چه بسیار راه

بیندازند واین همه زور زدن بقیه به دلیل این است که متهم به بیسوادی وبی فرهنگی نشوند و در

مورد شاعران یک جایی توی کامپیوتر که وبلاگ مینامندش چیزهایی موزونی به نام شعر مینویسند

و خود را دپرس وافسرده نشان میدهند و اینکه روحیه اشان لطیف است واحتمالا زود جر میخورد!جالب

اینجاست که در شاعری هر چه غمگینتر وافسرده تر به همان نسبت با کلاس تر! واینها هم اینجوری

تظاهر را مینمایند ونیز یک عده که اسمشان وبلاگ نویس میباشد و خیلی آدمهای به درد نخور و

مفت خوری میباشند در همان وبلاگشان از کل چیزهایی که ندارند و نمیدانند و نمیشناسند دم

میزنند و ملت را به آن فرا میخوانند و به نوعی می خواهند به بقیه بگویند که متفاوت میباشند و

خیلی میفهمند واصلا تقصیر بقیه نیست و تقصیر خودشان(وبلاگ نویسان) است که 28 سال زودتر از

زمان خود به دنیا آمده اند و اگر احدی به آنها انتقاد کند از آن به بعد به او محل نذاشته و توی دلشان

به آن احد(!) و زمین و زمان وحتی به شما حرفهای بد میگویند وخلاصه اینکه تضاهر خیلی متنوع

وگسترده میباشد ودر بین زمینیها به یک عادت تبدیل شده است فقط برای مطرح شدن!


فدای اون چشمون درشتت

تموم کهکشون گیری به مشتت

تمام فرت!!!



پ.ن: چند وقتیه که سریال طنز مسافران از شبکه 3 پخش میشه و من با تیکه های آخرش که گزارش بهرام به رییس خودشه خیلی حال میکنم، به همین دلیل خواستم این پستم هم به سبک و حال و هوای اون تیکه آخر این سریال بشه!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 1:28 |

بارانی  نم نمک شروع به باریدن میکند. یک استکان چای لبریز و لب سوز و لب دوز و پر رنگ برای خودت

میریزی، مینشینی پشت PC! و اوهام دوران بچگی یکی پس از دیگری بالای مخت، داخل همان ابرهای

سفید همیشگی تشکیل میشوند و می ترکند!

 پاهایت را به عادت همیشگی تا جایی که به لبه های صندلی نخورد عقب و جلو می بری و هی فکر  

می کنی و هی فکر میکنی و آخر سر از اینجا شروع میکنی:

باز باران

با ترانه

 با گهرهای فراوان

...

و من کودکی ده ساله بودم...

و حالا نیستم!

من  اینجا دلم تنگ است برای توپهای پاستیکی بنفش راه راهی که پسرک های تخس(!) یکی را  پاره

میکردند تا لایه ای برای دیگری باشد! آن روزها توپ چهل تیکه رویایی بود که فقط با غول چراغ جادو

برایتحلشدنی بود!

با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چقدر سقف آرزوهایت کوتاه بود!

(در اینجا قند نویسنده برای ادامه چایی خوردن تمام می شود و وی مجبور است از پای رایانه برخاسته و

پیقندان برود!) 

بر میگردی و از ترست این بار قند و قندان را یکجا می آوری! و باز ابرها... و اینگونه ادامه میدهی:

من اینجا دلم تنگ است برای هفت سنگ بازی کردنها و خاله بازیها و دکتر بازیها با ...(بله،مگر نویسنده

در آن زمان دل نداشته؟!) و موهایی که به تسخیر انواع میکروبها در می آمدند و مادرهای کوچهمان که

هیچوقت زورشان نمیرسید  دم ظهر و عصر وروجکهایشان را از کوچه جمع کنند!

با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چه حالی میکردی!

و باز دلت هوس میکند آنجا بودی! بین آن جوجههای رنگی و لودر وکامیونهای پلاستیکی و دمپاییهای 

پاره و جای شانسی را که روی یک جعبه پرتقال برایت حکم چراغ جادو را داشت و محل درآمد پسرهای 

مرد(!) محله بود و کنار آن جای شانس، آلو و لواشکهایی را که حتی گاهی اوقات برای رسیدن به یکی 

از آنها پاتکی به کیف مادر میزدی!!!

با خودت می گویی ای بابا! الان کوچولوها پول لواشک و آلویشان را پس انداز می کنند!

اصلا بچه هم بچههای قدیم!!!

ملت اینجا با سونی اریکسون و نوکیا تمرین عاشقیت میکنند نه با خاله بازی!

 

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 2:17 |

بابام یه رفیقی داشت که بعدها رابطه ی دوستی من با ایشون عمیقتر از رابطه ی اوشون با بابام شده

بود!شاید به خاطر این بود که عقایدمون بیشتر به هم میخورد! بگذریم!

هر وقت می دیدمش یه جوری سر صحبت رو در مورد اعتقاد باز میکرد و ته تهش با یه لحن خاصی 

میگفت: پسرم به قول خواجه عبدالله انصاری

"اعتقاد را گنجی بی زوال دان"

پانزده سال تموم این جمله رو تو بحثای مختلف ازش شنیدم.

شنیدم و نفهمیدم! شایدم فهمیدم و نخواستم که بفهمم!!!

به هر حال الان که دارم روی یه برگ سفید نانوشته از سررسید سال قبل قلم رو می سرونم

(سر میدم!)* و صدای کشیده شدن کنارهی دستم رو روی کاغذ میشنوم، باید به عرضتون برسونم که 

هیچ گنجی برام نمونده!

منی که شاید یه زمانی برای خودم قارونی بودم(البته شاید! و البته به خیال خودم!) حالا از گدای سر چهار راه هم گداترم!

از گنجم حتی یه پاپاسی ام برام نمونده! باور کردنش سخته ولی شده دیگه! کاریش نمیشه کرد!

روزگاری از آدمهایی که معتقد نبودند حالم به هم میخورد و الان وقتشه که حالم از خودم به هم بخوره!

داستان به باد رفتن گنجم خیلی طویل و عریضه(!) ولی دونستنن همین نکته بس که، خوندن کتابای

جورواجور  تو عرض 3 سال گنجی رو که تو طول  24 سال ذره ذره جمع کرده بودم رو ( و شاید هم 

برام جمع کرده بودن رو!) ذره ذره از من دزدید!

گاهی وقتا با خودم میگم اصلا چه بهتر!

اصلا گنجی که با خوندن سی چهل تا کتاب به باد بره، همون بهتر که نباشه! اصلا همون بهتر که از بیخ 

و بن خوشکونده بشه!

و بعدش دلمو با این فکر که ]خواجه اس دیگه(!) حالا یه چیزی پرونده(!!) معصوم که نبوده(!!!)... [آروم

میکنم! اصلا گنج هم گنجهای قدیم!

خلاصه دلمون بد جوری گرفته بود! گفتیم بیاییم اینجا خالیش کنیم!

اصلا دل هم دلهای قدیم! ای کاش یکی بود  قلنج دلمونو میگرفت!!!

پ.ن: آخ که موقع سر دادن (لغزوندن!) قلم روی کاغذ چه حس خوبی به آدم دس میده! خدا رحمت 

کنه قدیمیا رو(حالا بکنه یا نه دیگه اونش به من و شما ربطی نداره!!!) چه حالی کردن وقتی 

خواستن یه چیزی رو بنویسن از نعمت داشتن کیبورد و موبایل و هزار کوفت و زهر مار دیگه محروم 

بودن!

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 0:32 |

 توی محلی که ما زندگی (زندگی که چه عرض کنم!) می کنیم یه پنجاه قدم اونورترش یه مدرسه

ابتدایی دخترونه اس که از فرط بلاهت مدیر این مدرسه همه اهالی محله یه دو سه روزیه که مریضی

اعصاب گرفتن!

حالا حدس بزنید این خانم به اصطلاح مدیر که من بعید میدونم IQ یوش حتی(!) از نیم کیلو خیارچنبر(!)

هم بیشتر باشه تو این دو سه روزه چه به حال و روزه اهالی آورده؟!

هیچی آقا! شما که آقای ما باشی، جونم براتون بگه ایشون(خانم خیار چنبر!) با دو تا بلندگوی خراب 

(از مدل نمکی و یا سبزی فروشی!) روزی یه ساعت برای این بچه های معصوم و مادرمرده(!) آهنگ به یادموندیه(!!!) :

"آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو            خون جوانان ما میچکد از چنگ تو"

.

.

.

دشمن هر ملتی!(فقط اینجاهاشو یادمه!!!)

 

 رو میزاره.آخه یکی نیست به این بابا بگه آخه آدم فهیم(!!!) بچه ای که هنوز جغرافیا نخونده و روحشم

خبر نداره که این آمریکای بخت برگشته تو کدوم جهنم درهایه آخه چرا از الان تو گوشش می خونی که 

یه کشوری اون سر دنیا هست که "دشمن هر ملته"؟!!! تازه بزار 13 آبان بشه بعد! نه اینکه از 2 آبان 

هی زارت و زورت با این آهنگ رو اعصاب  اهالی محل بیل بزنی!!!

 

      

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 0:46 |


جناب آقای x (ح.ح) ارتقا شغلی به حق و یه هویی(!) وشایسته و هول هولکی(!) و برازنده و یک شبه و

نامربوط(!) جنابعالی را از سمت تکنسین آزمایشگاه عملیات حرارتی دانشگاه y (ص.س.ت !) به

سمت بخشدار منطقه z (ا.س.ک.و!!!) را به دلیل تخصص بیش از حد(!)، در این این حیطه ی مرتبط با

مدرک تحصیلی تان (فوق دیپلم افتخاری متالورژی!!!) و نیز به دلیل حمایتهای بی دریغ و کمکهای بی 

شائبه جنابعالی در کنترل حوادث قبل، حین و بعد از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری (افغانستان!) 

را به محضر مبارک حضرتعالی و همسایه ها و بقال سر محله تون و... تبریک و شادباش گفته و علو 

درجات را از طرف محضر حضرت دوست برای شما می پذیریم!!!

جمعی از ... داران و ... مالان سهندی!*

نصر من الله و فتحا غریب

خوشا به حال (دوستان!) این دولت عجیب و غریب!!!

 

پی نوشت: هر دو جای خالی را با یک کلمه مناسب پر کنید!

 

  

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:29 |

سلام

شرمنده،قبول دارم که یه مدت تو غیبت صغرا بودم!!!

لطفا دمپایی پرت نکنید! اول بخونید بعد اگه قانع نشدید  اونوقت دمپایی که سهله اگه گوشکوبم دم

دستتون بود مذایقه نفرمائید!

جنابعالی یعنی به عبارتی بنده(!)برای این نبودنم عذر موجه و شرعی دارم!

راستش از خدا پنهون نبود از خلق خدا و شما(!) چه پنهون، عروسی خواهر یکی یه دونمون بود

(شرمنده که دعوت عمومی نکردم! آخه ترسیدم تشریف بیارین!!! چون اصولا جماعت وبلاگ خون و

وبلاگ نویس بلا نسبت شما(!) کمی تا قسمتی بی جنبه تشریف دارن!)

خلاصه جاتون خالی بود! آی رقصیدم! آی چرخیدم! باز دوباره آی رقصیدم !!!

به قول شاعر که میگه :

میچرخم و می رقصم و مینوشم از این جام!

ولی قسمت آخر رو بی خیال شدم و همون دو قسمت اول رو یه حال اساسی به شعر و شاعرش دادم!

دیگه آخر آخرا یه سری شاکی شدن و با تیپا از مجلس انداختنم بیرون!

تازه فهمیدم جفت پا رو اعصاب بقیه پریدن چه کیف عظیمی داره!

خلاصه سر سوزن آبرویی هم که پیش فک و فامیلا داشتم تو این چند روز عروسی با اجازتون تقدیم

 جناب آقای باد کردم!

وسط اون همه آدم چشمم افتاد به عروس و دوماد! هر دو داشتن لبخند میزدن. توی لبخندشون

 گوشه ای  ازنگاه خدا رو می شد دید و حس کرد (البته اگه آدم بودی!)

اون دو شاد بودن و من از شادی اون دو شادتر!

رسم و رسومات محلی زیادی بود که تو این دو سه روزه اجرا میشد و من مثل یه میمون ما قبل تاریخ

که قادر به درک موضوع نبود توش می موندم!

به هر حال به قول بزرگترها که چند تا زیر شلواری بیشتر از ماها جر دادن(!!!): "رسمه دیگه، باید باشه"!

ما هم گفتیم: "باشه"!

بعد از رفتن همه مهمونها از شما چه پنهون یه دل سیر گریه کردم. چراش رو فکر کنم خودتون بهتر

بدونیدبه خصوص اگه مثل من تو این روزگار وانفسا یه خواهر بیشتر نداشته باشین!

حالا اگه قانع شدید به قول فال  هفتگی مجله خانواده سبز : " شما آدم خوب و منطقی هستید و در

آینده خیلی خیلی نزدیک یک شریک زندگی خیلی خیلی مناسب پیدا می کنین و کلی خیلی (!)

خوشبخت می شوید و خیلی کلی (!) حال می کنید و خلاصه می ترکانید"

و اگر قانع نشدید پس لطفا دمپایی وگوشکوب یادتون نره!

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 2:3 |

یکی از ضرب المثل های بسیار پرمعنی رومی:

مردم همان دینی را که دارند می پذیرند

فیلسوفان هیچ دینی را نمی پذیرند

سیاستمدارن همه ادیان را مفید می دانند!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 1:37 |

دیروز یکی دیگه از بهترین دوستام رفت که دنیای جدیدتری به غیر از این خراب آباد رو تجربه کنه!

شب قبلش با هم بودیم، گفتم بی انصافا چه جوری دلتون میاد یکی یکی برید و من رو تنها بذارید؟!

 خنده تلخی کرد و شاید هم تو دلش گفت:

"نه پس بمونیم ور دل جنابعالی، فکر کردی خیلی تحفه ای!!!"

مهندس بالفعل(!) و دکتر بالقوه (!)، (ح. م) عزیز، انشالله هر جا که هستی سرافراز باشی و خدا کنه بعدها مارو هم یادت بیاد!!!


از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

                                                         (حافظ)


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:16 |

قسمت دوم:


یادمه تا 5سالگی ما تو خونمون حموم نداشتیم و  بالاجبار از حموم عمومی بهرهمند میشدیم!!!

 البته ادامه این خاطره رو نباید بگم ولی جهت تنفیذ خاطر دوستان هم که شده میگم!!!

خدمت با سعادتتون عارضم که تو اون دوران بنده به دلیل صغر سن، جواز حضور در حموم زنونه عمومی

 رو  کسب کرده بودم! (البته سو ء تفاهم نشه چون اون زمان بنده شخص بسیار چشم و دل پاکی

بودم!)

تا اونجایی که یادمه تموم کاشی دیوارها و کف حموم فوق (در اوج بی سلیقگی!) یک دست نارنجی

 رنگ بود! حموم سقف شیروونی بلندی داشت که تا چند قطره بارون روش میچکید صداش چنان تو

فضای خالی حموم می پیچید که فکر میکردی یه دریا داره رو سرت خراب میشه! حموم مذکور کلا 8-7 

تا نمره بیشتر نداشت که هیچکدوم در نداشتن و در عوض تو وروودی نمرهها پرده پلاستیکی

 ضخیمی آویزون بود که حریم(!) نمرهها رو از فضای بیرون جدا میکرد.

 از اونجایی که از همون اوایل نونهالی بنده موجود(!) کنجکاوی بودم یادمه یه بار راه افتادم تو حموم و 

 یکی یکی پرده ها رو کنار میزدم و یواشکی بله...!!!

تو یکی از مشاهداتم به پدیده غریبی برخورد کردم که در اون زمان در نوع خودش برای بنده یک کشف

 بزرگ به حساب میومد! اونم این قضیه بود که می شد تو حموم  گچ ببری و مجسمه خودت رو همونجا

بسازی!!!

حالا شما هی بگین این کار شدنی نیست ولی بنده  وقتی پرده رو کنار زدم با دو تا چشمای خودم

 دیدم که یه پیرزنه کچل همه جاشو(!) گچ کاری کرده بود و داشت مجسمه خودش رو می ساخت!!!

با خودم گفتم ای بابا حموم که جای گچ کاری و مجسمه سازی و این قرتی بازیا نیست!

تو این فکرا بودم که آقا چشمتون روز بد نبینه پیرزنه دید که من دارم اونو که داره منو  میبینه میبینم

 (چی گفتم اصلا!) وهر چی دم دستش بود با دقت cm 5± (!) به طرفم پرت کرد و جیغ زنان گفت: 

برو گمشو پسرهی بی...(حالا هر چی!!!)

و همون یک خطای سهوی(!) باعث شد که بعدها جواز بنده باطل بشه!

و من در اینجا به یاد این سخن بزرگان میوفتم که : "هرچه کنی به خود کنی"*

 

و این خاطرات ادامه دارند...

 

پی نوشت:

* یعنی هر چبزی که میکنی به خودت میکنی!!!

پی نوشت نامربوط :

**یکی از دوستام می گفت توی دیوار حموم خوابگاهشون با خط درشت نوشته شده بود:

(No Vajebing!!!)

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 11:55 |